تبليغاتX
آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست
هر چه گفتیم جز حکایت دوست **** در همه عمر از آن پشیمانیم

 

همیشه رنج و سختیهای زندگی مثل فقر٬ بیماری٬زندان٬ مرگ و چیزایی از این قبیل چه تو زندگی خود آدم پیش بیاد چه زندگی دیگران باعث میشه که آدم به واقعیتهایی فکر کنه که معمولا ازشون فرار میکنه مثلا آدم با این که  میدونه به سرعت داره به سمت مرگ میره و به قول شاملو مجال بیرحمانه اندک است و واقعه سخت نامنتظر٬ نمیخواد به این واقعیت (مرگ) فکر کنه و همش دنبال چیزهای بی ارزشه

آدم اگه حقیقتا به روز مرگ خودش فکر کنه همیشه این سوال بزرگ براش مطرحه که<< برای چی به این دنیا اومدم؟ >>این سوال یه سوال کلیشه ای هست که از بس که یه جواب درست حسابی براش پیدا نکردیم٬ازش خسته شدیم .

اصلا اینجا اومدیم که جواب همین سوال رو پیدا کنیم . مگه آدم کاری از این مهم تر هم داره که <من برای چی به وجود اومدم؟>

آفریننده ای که انسان رو آفریده مطمئنادارای قدرتی ورای ذهن انسانه و آفریدگاری به این عظمت وقدرت بدون دلیل موجود به این شگفت انگیزی یعنی انسان رو خلق نمیکنه و بی دلیل کائنات و هستی بیکران رو به وجود نمیاره .

در جواب این سوال بزرگ زندگی میشه این جواب رو داد که ٬ من به وجود اومدم که بخورم و بخوابم و بپوشم و اگه وقتی اضاف اوردم دنبال بهتر خوردن و بهتر پوشیدن و بهتر خوابیدن باشم ... خوب اگه اینجوریه که الاق خیلی بهتر از انسان میتونه بخوره خرس هم خیلی بیشتر از آدم میتونه بخوابه طاووس و طوطی و هزارتا پرنده ی دیگه هم خیلی خوشکلتر از آدم میتونن بپوشن.پس ما نیومدیم که آداب جسم فانی رو به جا بیاریم نیومدیم که هزارتومن رو بکنیم هزار میلیون ٬نیودیم دوچرخه بابامون رو بکنیم مرسدس ۲۰۰۷ اگرم یه روز کل زمین رو بهمون بدن طمع به مریخ ببندیم ٬ اینا خوبن ولی به اندازه ی متعادل . مطمئنا ذاتا این حس تو وجود همه ی آدما هست که یه روز باید یه کار جدی انجام بدن ولی متاسفانه همش امروز و فردا میکنن و خودشون رو درگیر مشغولیت پوچ زندگی میکنن غافل از این که عمر همین لحظاتی هست که داره تو خواب غفلت میگذره . پس ما کی میخوایم به خودمون بیایم و دنبال اون هدف اصلی بودنمون بریم ؟ ما اومدیم که به چیزای خیلی با ارزشتر از اینا بپردازیم اومدیم به عشق بپردازیم عاشق بشیم عشق انسان به انسان ٬عشق پاک٬ عشق به خوبی٬  عشق مخلوق به خالق و پیدا کردن چشمه ی حقیقت و نوشیدن و انسان حقیقی شدن نه اینکه ادای انسان رو در اوردن کتاب خوب بخونیم نه برای اینکه ادای روشنفکرا رو در بیاریم موسیقی خوب گوش کنیم وبسازیم نه به خاطرشهرت نه به خاطر اینکه ادای هنر مندا رو در بیاریم نه اینکه از عشق بنویسیم فقط به خاطر اینکه ادای عاشقا رو در بیاریم و بگیم ما هم عاشقیم ٬که چه زیبا میفرماید حضرت حافظ :

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ**عشقبازانی چنین مستحق هجرانند

کار انسان به عنوان عضو کوچیکی از مجموعه ی هستی اینه که کمک کنه به هدف والای آفرینش که بازگشت و پیوستن به منبع نور و ذات اقدس الهی هست.

همه وجود انسان حقیقت جو به دنبال اینه که :

از کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود ؟

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

از چه بودست مراد وی از این ساختنم ؟

در آخر میخوام این سوال رو از دوستای خوبم بپرسم که تا حالا چه جوابی تونستی برای این بزرگترین سوال زندگی پیدا کنی که چرا بوجود اومدیم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 9:25  توسط میثم | 
 

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم٬پیش از آنکه پرده فرو افتد٬پیش از پژمردن آخرین گل٬

بر آنم که زندگی کنم ٬ برآنم که عشق بورزم ٬برآنم که باشم در این جهان ظلمانی٬در

 این روزگار سرشار از فجایع٬در این دنیای پر از کینه٬

نزد کسانی که نیازمند منند٬کسانی که نیازمند ایشانم٬کسانی که ستایش انگیزند٬

تا در یابم٬شگفتی کنم٬باز شناسم که ام٬که میتوانم باشم٬که میخواهم باشم٬

تا روزها بی ثمر نماند٬ساعتها جان یابد٬لحظه ها گرانبار شود هنگامی که میخندم٬

هنگامی که میگریم٬هنگامی که لب فرو میبندم٬

در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهیست نا شناخته٬پر خار٬

ناهموار٬ راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهاده ام و سر باز گشت ندارم.

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را٬بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را٬بی آنکه

به شگفت در آیم از زیبایی حیات٬٬٬

اکنون « مرگ » میتواند فراز آید٬اکنون میتوانم به راه افتم٬ اکنون میتوانم بگویم

که زندگی کرده ام.

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 12:56  توسط میثم | 

هبوط

 

همه مي‌گويند چيست در زمزمه آبي آب؟! ولي من با خود زمزمه سرخ نام تو را دارم و

از آن مي‌پرسم و از آن مي‌خوانم. زمزمه تنهايي تو را در تنهايي خودم. حرف‌هاي

بي‌کسي، حرف‌هاي بي‌مخاطب، حرف‌هايي که نه از جنس غمند و نه از جنس درد و

نه از جنس ناليدن و نه حتي از جنس عشق! که، از جنس ابريشم نرم و نازک دوست

 داشتنند که به حرير زربافت يک رنگ آسماني زينت يافته و بر پيکره ايمان و عقيده

موجودي از جنس آدم پوشانيده شده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 17:38  توسط میثم | 

تنها
اگر دمی
کوتاه آيم از تکرار اين پيش پا افتاده ترين سخن که "دوست ات می دارم"
چون تن ديسی بی ثبات بر پايه های ماسه
به خاک در می غلتی
پيش از آن که لطمه ی درد درهم ات شکند
به
سکوت
می پيوندی.

پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ناگزير تداوم تو
تنها
تکرار "دوست ات می دارم" است؟

با اين همه
بغضم اگر بترکد...-
نه
پر کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 22:12  توسط میثم | 

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم،
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 12:6  توسط میثم | 

تمامی عشقم را
در جامی به فراخی زمين،
تمامی عشقم را
با خارها و ستاره ها

نثار تو کردم.
اما تو با پاهائی کوچک، پاشنه هائی چرکين
بر آتش آن گام نهادی،
و آن را خاموش کردی.

آه عشق سترگ، معشوق خرد من!

در پيکارم از پای ننشستم.
در ره سپردن به سوی زندگی،
به سوی صلح، به سوی نان برای همه،
لحظه ای درنگ نکردم،
اما تو را در بازوانم بلند کردم
و بر بوسه هایم دوختم
و چنان در تو نگریستم
که دیگر هیچ انسان دیگری در دیگری نخواهد نگریست.

آه عشق سترگ، معشوق خرد من!

تو توان مرا نسنجیدی،
توان مردی را که برای تو
خون، گندم و آب را کنار گذاشت،
تو او را اشتباه کردی
با پشه خردی که بر دامنت افتاد.

آه عشق سترگ، معشوق خرد من!

گمان مبر
که چشمانم در پی تو خواهند بود
آنگاه که در دور دست هايم.
بمان با آنچه که برايت جا گذاشتم
بگذر، با عکس اندوه زده من در دستانت.

من همچنان پیش خواهم رفت،
در دل تاریکی ها جاده های فراخ خواهم ساخت،
زمین را نرم خواهم کرد
و ستاره ها را نصیب گام آنهائی خواهم کرد
که از راه می رسند.

در جاده بمان.
شب برای تو فرا رسیده است.
شاید در سپده دم
همدیگر را بازیابیم.

آه عشق سترگ، معشوق خرد من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 23:5  توسط میثم | 

موسیقی زبان عشق

افلاطون می‌گوید: «نغمه و وزن موسیقی تاثیر فوق العاده‌ای در روح انسان دارد و اگر درست به کار رود، می‌تواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند». موسیقی تاثیری شگرف بر روح آدمی دارد و می تواند لطیف‌ترین احساسات انسانی را بر انگیزد.
ابونصر فارابی، فیلسوف موسیقیدان شهیر ایرانی و صاحب «الموسیقی الکبیر» نیز میان فطرت انسان و موسیقی، پیوند قائل است و پیدایش موسیقی را معلول سرشت آدمی می‌شناسد.

مولانا عقیده داشت که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد، مگر نوا و موسیقی:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل گردم از آن‏

گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است
لیـک عشـق بی‏زبان روشـن‏تر اسـت‏

چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت‏

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‏

***

نی حدیث راه پرخون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند

مولانا از ناله نی، حدیث راه پرخطر عشق را می شنود و از بانگ رباب، ناله جانسوز عاشق سوخته ای را که از دوست و محبوب دور افتاده است:

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟
زاشک چشم و از جگرهای کباب؟

پوستی ام دور مانده من ز گوشت
چون نـنالـم در فـراق و در عـذاب؟

ما غریـبـان فراقــیـم، ای شــهــان!
بشـنـوید از مـا، «الی الله المـآب»

و اشاره می‌کند به اینکه آتش عشق با موسیقی تیزتر شود:

آتش عشق از نواها گشت تیز
همچنان که آتشِ آن جوز ریز

مولانا در بیان مطلب فوق، حکایت شخص تشنه ای را می‌آورد که بر سر ِدرخت گردویی که در زیر آن نهری پر آب قرار داشت، نشسته و گردوها را به درون نهر می اندازد تا نوای برآمده از آن را گوش کند و عطش روحش را فرو بنشاند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:40  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سرگردانم، پیدایم کن از سرگردانی خسته ام ، خسته
نهایت من ،
بی نهایت من
مرا بیاب ای من ، ای من ذاتی من ، جستجو کن ، ای دست من ، ای ذهن من ...
جستجو میکنم تا پیدات کنم
" ای من "

پیوندهای روزانه
آوای آزاد
دکتر سروش
صادق هدایت
موسیقی(ویولن)
احمد شاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386

#FFFFFF

پیوندها
قاصدک(پدر خوانده)
عشق زميني(الناز)
فرياد سكوت(سحر)
سقوط(زئوس)
روح تكاني(فرهاد)
راز سكوت(ارسلان)
همه راهها به سوی خدا(آرش)
همه چی و هیچی(غزاله)
نداي پارس
ققنوس (خاكستر)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM